و تو شاید...

سلام دوستای مهربون و عزیزم ...راستش نمیخواستم آپ کنم ولی چون خیلی ها اصرار کردن منم نخواستم دلشونو بشکونم...هنوز مشکلم حل نشده ولی بخاطر گل روی شما امروز برگشتم به وبلاگم و دوباره مثل روزای قبل آپ کردم.ازهمتون بابت همه چیز ممنونم. واقعا وقتی میبینم اینقد دوستای پرمحبت و عزیز دارم خدا رو صد هزاربارشکرمیکنم.ممنون که واسم دعا میکنین و به فکرمین.

و تو شاید...

نشستم در کنار پنجره آرام خندیدم

و تو شاید همان شخصی که من او را نبخشیدم

 

گشودم یادگارت را و آن تنها کتابت را

و از گل واژه ی شعرت گلی بی خار برچیدم

 

برایم شب دعا کردی...دلی نذر خدا کردی

و من شبها دعایت را درون خواب می دیدم

 

خدا هم دوست میدارد که تو شب حاجتی داری

و من از شاهد چشمت سؤال خویش پرسیدم

                                                         (شعر از شیما مولایی فرد) 

سلام به همه دوستای عزیزو مهربونم که هیچوقت تنهام نزاشتین و همیشه نظراتتون بهم آرامش می داد

 ممنون که این همه وقت باهام بودین .خواستم بگم شاید دیگه نیومدم وبلاگم

چون نه دیگه حالشو دارم نه حوصلشو خیلی خسته شدم انگار همه غمهای عالم ریختن رو سرم

حلالم کنین خیلی دوستون دارم شاید دیگه هیچوقت منو ندیدین و رفتم به یه دنیای دیگه.

                                                              دوستون دارم:آزی  

---------------------------------------------------------------------   

سلام بچه ها بابت همه چیز ازتون ممنونم دیگه نمیرم میخوام پیش دوستای گلم بمونم

ولی نمیتونم فعلا آپ کنم چون یه مشکلی واسم پیش اومده واسم دعا کنین

توروخدا مشکلم حل شه

همه زندگی من به این مشکل بستگی داره اگه حل بشه همه چی درست میشه

محتاج دعاتونم  بچه ها کمکم کنین

گمشدگان

مرگ شاید نقطه پایانی باشد برای همه چیز،ولی می تواند آغازی دوباره باشد برای یافتن ستاره های اعماق وجودمان و دریافتن امواج ویرانگر دریای احساساتمان. احساسات جانکاهی چون ندامت، حسرت، پریشانی، دردمندی و آرزومندی...به خاک سرد گور که می نگری با خود می اندیشی:این خاک سرد، گرمترین شعله زندگیت را، مادرت یا پدرت را در آغوش گرفته است. و می اندیشی:مادرم از سرما گریزان بود،از تاریکی و تنهایی بیزار بود،از سکوت د لگیر می شد و اینک چگونه است که قامت خمیده از روزگارش اینگونه در این جای نمور آرام گرفته است؟باز می اندیشی:چقدر طبخ کردن ماهی در خانه برایش لذت بخش بود.همه چیز کم کم به خاطرت می آید:نام عطری که دوست داشت، کدام خواننده را می ستود،کدام گل را و سایر چیزهای مورد علاقه اش و...و تو بغض میکنی وقتی به هریک از اینها در لحظه های زندگیت برمی خوری .تو می شکنی وقتی در چرخش چشمهایت سنگینی نگاه پر از شوق او را روی صورتت حس نمیکنی. وتو...دیوانه می شوی حتی با دیدن یک بوته سیر که در حیاط خانه ات سبز شده است.باز می اندیشی:کاش می توانستی دستان مهربان مادرت را بگیری، به باغچه بزرگی پراز سیر بنگری و به او نگویی چقدر این باغچه بدبوست .کاش می توانستی اندام چون گل او را روی صندلی راحتی بنشانی و ساعتها برایش شادمانی کنی و چشمان کم سویش را به مهمانی نورببری و هرگز به او نگویی که خسته شده ام. کاش می توانستی تکه کدوی پخته دست پخت او را از دستان خسته و رنجورش بگیری و ببوسی و روی چشمانت بگذاری و هرگز به او نگویی بد نیست.تو را حسرت شنیدن صدای گرمش در خانه شیدا میکند. تو را حسرت بوییدن دامنش ویران میکند. تو را اشتیاق خوابیدن در آغوش گرمش دیوانه می کند...به خاک سرد گور که می نگری تمام آرزوهایت حبابی بر آب می شود و تنها یک آرزو، یک شوق سوزنده تمام ذرات وجودت را می سوزاند، اینکه: کاش مشتی از این خاک گور بودی ولی در مشت مادرت!کاش ذره ای غبار بودی روی سینه شکسته از سنگینی سنگ گور مادرت. کاش ذره ای خاک بودی و در کنار مادرت، کاش...و امروز زندگی، قبل از فردای مرگ...کاش می شد دریابیم که:می شود تا زندگی در جان خسته این دو موجود عزیز در جریان است آنها را دریافت. می توان چشمها را شست و با نگاهی که سزاوار آن همه عظمت و بزرگی و متانت آنهاست به ایشان نگریست. می شود دستها را به سبدی از عشق و محبت تبدیل کرد و تمام ایثار را به دامنشان ریخت، می توان همین امروز چون مشتی خاک زیر قدمهای خسته از شیطنت های ما و زخمی از خارهای زمان ایشان گسترده شد.می شود این فرشتگان زمینی را قبل از پرواز به اوج آسمان خوب نظاره کرد. می شود در وجود نازنین شان فنا شد و لبریز از تواضع و خدمت ایشان، آنگونه لبریز که ظرفیت وجودمان پذیرش حسرت و آهی را نداشته باشد. بمیریم که مادر نمیرد.بمیریم که پدر نمیرد. میمیریم که جاودانه های جاوید هرگز نمیرند. آری به خود آیید ای غافلان و فدا شوید. فدا شوید تا فنا نشوید.سختی اندیشیدن=با به خود آمدن، پس بیندیشید تا دیر نشود...