و تو شاید...
سلام دوستای مهربون و عزیزم ...راستش نمیخواستم آپ کنم ولی چون خیلی ها اصرار کردن منم نخواستم دلشونو بشکونم...هنوز مشکلم حل نشده ولی بخاطر گل روی شما امروز برگشتم به وبلاگم و دوباره مثل روزای قبل آپ کردم.ازهمتون بابت همه چیز ممنونم. واقعا وقتی میبینم اینقد دوستای پرمحبت و عزیز دارم خدا رو صد هزاربارشکرمیکنم.ممنون که واسم دعا میکنین و به فکرمین.
و تو شاید...
نشستم در کنار پنجره آرام خندیدم
و تو شاید همان شخصی که من او را نبخشیدم
گشودم یادگارت را و آن تنها کتابت را
و از گل واژه ی شعرت گلی بی خار برچیدم
برایم شب دعا کردی...دلی نذر خدا کردی
و من شبها دعایت را درون خواب می دیدم
خدا هم دوست میدارد که تو شب حاجتی داری
و من از شاهد چشمت سؤال خویش پرسیدم
(شعر از شیما مولایی فرد)
ღღღღღღღღღღღღღღღ