لعنت به کسی که قالبمو به این روز انداخته
خدا لعنتش کنه هرکی رو که داره منو اذیت میکنه با اینکاراش.
تعطیل شد تا زمانیکه قالب خودم
با همه ی لوگوها و آهنگی که توش بود برگرده سر جاش.
((خداحافظ))
لعنت به کسی که قالبمو به این روز انداخته
خدا لعنتش کنه هرکی رو که داره منو اذیت میکنه با اینکاراش.
تعطیل شد تا زمانیکه قالب خودم
با همه ی لوگوها و آهنگی که توش بود برگرده سر جاش.
((خداحافظ))
بچه ها
به نظر شما ۲۱ دسامبر دنیا نابود میشه؟؟؟![]()
بدون شرح! ![]()


در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم:
هواپیما درحال حرکت بود...

و آنها همدیگر را بغـــــل کردند و
مادر گفت : " دوستت دارم و آرزوی کافی برای تو میکنم."
دختــــــر جـواب داد:
"مامان زندگی ما با هم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو
همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتـــــم . من نیز آرزوی
کافی برای تو میکنم". آنها همدیگر را بوسیدند و دختــر
رفت . مـــــادر به طرف پنجره ای که من در کنارش
نشسته بودم آمد . آنجا ایستاد و می توانستم
ببینم که میخواست و احتیاج داشت کــه
گریه کند . من نمیخواستم که خلوت
او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد:
" تا حالا با کسی خداحافظی کردید که میدانید
برای آخرین بار است که او را میبینید؟ "
جواب دادم: " بله کردم . منو ببخشید که فضولی میکنم چـــرا
آخرین خداحافظی؟ او جواب داد: من پیر و سالخورده هستم
او در جای خیلی دور زندگی میکنه . مــــن چالش های
زیادی را پیش رو دارم و حقیقت این است که سفــر
بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود. وقتی
داشتید خداحافظی میکردید شنیدم کـــــه
گفتید " آرزوی کافی را برای تو میکنم."
" میتوانم بپرسم یعنی چـــــــــه؟ "
او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: این آرزویست که نسل بعــــد
از نسل به ما رسیده . پدر و مادرم عادت داشتند که این را به
همه بگویند . او مکثی کرد و درحالی که سعی میکــرد
جزئیات آن را بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفـــت:
وقتی که ما گفتیم
" آرزوی کافی را برای تو میکنم. "
ما میخواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به انــــــدازه
کافی که البته میماند داشته باشیم . سپس روی خود را
به طرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمـــــــده
عنوان کـــــــــرد :

" آرزوی خورشید کافی برای تو میکنم "
((که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه
روز چقدر تیره است.))

" آرزوی باران کافی برای تو میکنم "
((که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد.))

" آرزوی شادی کافی برای تو میکنم "
((که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد.))

" آرزوی رنج کافی برای تو میکنم "
((که کوچکترین خوشیها به بزرگترین ها تبدیل شوند.))

" آرزوی به دست آوردن کافی برای تو میکنم "
((که با هرچه میخواهی راضی باشی.))

" آرزوی از دست دادن کافی برای تو میکنم "
((تا به خاطر هر آنچه داری شکرگذار باشی.))

" آرزوی سلامهای کافی برای تو میکنم "
((که بتوانی آخرین خداحافظی راحت تری داشته باشی.))

بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت...
می گویند که تنها یک دقیقه طول میکشد که
دوستـــــــــــی را پیـــــدا کنیـــــــد.
یک ساعت میکشد تا از او قدردانـی کنید.
اما یک عمر طول میکشد تا او را فراموش کنید.

" تقدیـــــم به شما دوستـــــــــان عزیزم "
" آرزوی کافی برایتان میکنم "


کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم،بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از
تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد . بر حسب اتفــاق آن
تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که بـاید از ایــن
تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری
داوطلب شد تا روی آن بنشینـد و آنرا
گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید . یک روز تخم شکست و جوجه
عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقـــاب مانند سایر جوجه ها
پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب بــــاور
کرد که چیزی جز یک جوجه خــروس نیست . او
زندگی و خانواده اش را دوســت داشت امـا
چیزی از درون او فریاد می زد که تــــو
بیش از این هستـــــــی . تا اینکــه
یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد
که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند . عقاب آهی
کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنهــا
پرواز کنم . مرغ و خــــــــروس ها شروع کردند بــه
خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خـــــروس
هرگز نمی تواند بپرد . اما عقاب همچنان
به خانواده واقعی اش که در آسمان
پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخـــــن می گفت بـه او
می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقـاب
هم کم کم باور کرد . بعد از مدتی او دیگر به پـرواز
فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامــه
داد و بعد از سالهـــا زندگــی خروســی،
از دنــــیـــــــــا رفــــــــــــــــــــت .
نتیجه:
تـــــــــو همانـــــــــی که می اندیشـــــــــی،
هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابـــــی به دنبال رویاهایـت
برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فــکــــر نکن.
با خواندن این داستان به یاد این جمله حکیم ارد بزرگ
میفتیم که : اگر پرواز را باور کنی پر و بال خواهی گرفت.