قصه از آنجا شروع شد که ... خیلی عصبانی بود،گفت اگه دوسم داری ثابت کن،گفتم چه جوری؟تیغ رو برداشت و گفت رگتو بزن،گفتم مرگ و زندگی دست خداست،گفت پس دوسم نداری،تیغ و برداشتم و رگمو زدم.وقتی داشتم تو آغوش گرمش جون میدادم آروم زیر لب گفت،اگه دوسم داشتی تنهام نمیزاشتی.
خداحافظ عشقم
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام تیر ۱۳۹۰ ساعت 12:52 توسط ღ♥ღ آزی ღ♥ღ
|