داستان کوتاه عشق

عشق

قصه از آنجا شروع شد که ... خیلی عصبانی بود،گفت اگه دوسم داری ثابت کن،گفتم چه جوری؟تیغ رو برداشت و گفت رگتو بزن،گفتم مرگ و زندگی دست خداست،گفت پس دوسم نداری،تیغ و برداشتم و رگمو زدم.وقتی داشتم تو آغوش گرمش جون میدادم آروم زیر لب گفت،اگه دوسم داشتی تنهام نمیزاشتی.

شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز خداحافظ عشقمشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

عشق

سلام دوستای گلم میشه نظرتونو در مورد جمله پایین بدونم؟؟؟

بنظر شما عشق یعنی چی؟؟؟

منظورم عشق واقعیه نه عشقهای امروزی...