بزرگترین حکمت
روزی استادی در کنار دریا راه می رفت که نوجوانی نزد او آمد و گفت:
«استاد! می شود در یک جمله به من بگویید : بزرگترین حکمت چیست »
استاد از نوجوان خواست وارد آب بشود. نوجوان این کار را کرد.
استاد با حرکتی سریع، سر نوجوان را زیر آب برد و همان جا نگه داشت،
طوری که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد.
استاد نوجوان وحشت زده از آب بیرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشید.
او که از کار استاد عصبانی شده بود، با اعتراض گفت:
استاد ! من از شما درباره حکمت سؤال می کنم و شما می خواهید
مرا خفه کنید استاد دستی به نوازش به سر او کشید و گفت:«فرزندم! حکمت همان نفس عمیقی است که کشیدی تا زنده بمانی.
هر وقت معنی آن نفس حیات بخش را فهمیدی،
معنی حکمت را هم می فهمی!»
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۱ ساعت 11:32 توسط ღ♥ღ آزی ღ♥ღ
|

ღღღღღღღღღღღღღღღ