داستان کوتاه : زندگی خائنین
- مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :
- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :
- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد .
صورت در هم کشید و گفت :
- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم اما تو نمی توانی با این دختر
ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی
به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای
هرکدام از آنها همین بود.
با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :
- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید
که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :
- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی
ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . . !
+ نوشته شده در سه شنبه ششم تیر ۱۳۹۱ ساعت 18:14 توسط ღ♥ღ آزی ღ♥ღ
|
ღღღღღღღღღღღღღღღ