☼☼ شعر دلتنگی ☼ ☼

امشب دلم غمگینه و 
کاش که می شد دستای تو
باشه توی دستای من
اما چه حیف رفتی بازم
تنها شدم با درد وغم
قسمت نبود با هم باشیم
مثل کبوترها بشیم
مثل دو قمری، عاشقه
همدیگه، یارهم باشیم
هر شب همش کارم شده
غصه وغم، ناراحتی
اشکام دیگه عادی شدن
میان پایین به راحتی
کاش میدونستی که چقد
تنهایی سخته و بده
آدمه تنها همیشه
مثل چراغه خاموشه
وقتی که غم میاد پیشش
زود دلشو وا میکنه
غم رو با یه تشریفاتی
توی دلش جا میکنه
غم با همه بدیش اونو
هر روز ملاقات میکنه
ای مردم، خوب نگاه کنید
غم منو خیلی دوس داره
همیشه و تو هر کجا فقط اونه که یادمه
امشب دلم گرفت و باز
غم اومده به دیدنم
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 12:19 توسط ღ♥ღ آزی ღ♥ღ
|
ღღღღღღღღღღღღღღღ