** تخته سیاه **
.jpg)
همگي به صف ايستاده بودند تا از آنها پرسيده شود ؛
نوبت به او رسيد :
"دوست داري روي زمين چه کاره باشي ؟"
گفت : مي خواهم به ديگران ياد بدهم ، پس پذيرفته شد !!!
چشمانش رابست ، ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ
درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهي رخ داده است ! من
که اين را نخواسته بودم ؟؟؟ !!!
سالها گذشت تا اينکه روزي داغ تبر را روي کمر خود احساس
کرد،با خودگفت :
اين چنين عمر من به پايان رسيد و من بهره ي خود را از زندگي
نگرفتم !!! با فريادي غمبار سقوط کرد و با صدايي غريب که از
روي تنش بلند ميشد به هوش آمد !!!
حالا تخته سياهي بر ديوار کلاس شده بود !!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر ۱۳۹۰ ساعت 21:5 توسط ღ♥ღ آزی ღ♥ღ
|
ღღღღღღღღღღღღღღღ