داستان عشق...
![]()
دخترک شانزده ساله بود که براي اولين بار عاشق پسري شد.
پسر قدبلند بود، صداي بمي داشت و هميشه شاگرد اول کلاس بود.
دختر خجالتي نبود اما نمي خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند،
او از اينکه راز اين عشق را در قلبش نگه مي داشت و دورادور او را مي ديد
احساس خوشبختي مي کرد.در آن روزها، حتي يک سلام به يکديگر، دل ![]()
دختر را گرم مي کرد. او که ساختن ستاره هاي کاغذي را ياد گرفته بود هر
روز روي کاغذ کوچکي يک جمله براي پسر مي نوشت و کاغذ را به شکل
ستاره اي زيبا تا مي کرد و داخل يک بطري بزرگ مي انداخت. دختر با ديدن
پيکر برازنده پسر با خود مي گفت پسري مثل او دختري با موهاي بلند و ![]()
چشمان درشت را دوست خواهد داشت...![]()
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آذر ۱۳۹۰ ساعت 13:31 توسط ღ♥ღ آزی ღ♥ღ
|
ღღღღღღღღღღღღღღღ